The Fountain


عنوان فارسی : چشمه ، منبع
محصول : 2006 آمریکا
تاریخ اکران : 22 نوامبر
2006
ژانر : درام ، عاشقانه ، فانتزی
نویسنده و کارگردان :
Darren Aronofsky
بازیگران
: Hugh Jackman, Rachel Weisz and Sean Patrick Thomas
نمره فیلم : 10/7.4

داستان فیلم ” چشمه ” بیش از آنکه یک داستان عاشقانه باشد روایتی عرفانی دارد . تامی کریو ( هیو جکمن ) پزشکی است که سعی داره تا داروی بیماری همسرش را پیدا بکنه برای همین روی میمونی که تومور داره آزمایش هایی انجام میده و یه جورایی خود خوری داره تا هرچه زودتر بتونه همسرش رو از بیماری خلاص بکنه . داستان فیلم به 3 صورت مطرح میشه یا بهتر بگیم فیلم 3 داستان را مطرح میکنه که در نهایت به هم ربط پیدا میکنن ، داستان اصلی روایت واقعی دکتر کریو است که در پیداکردن چاره ایست برای بیماری همسرش ، همسرش ایزی ( ریچل ویز ) نویسنده ی است و حالا که تومور مغزی دارد و به پایان زندگیش نزدیک شده آخرین کتابش را با عنوان ” چشمه ” مینویسد و این کتاب را به تامی میدهد تا آخرین فصل را او بنویسد و آنطور که میخواهد تمامش کند . از اینجاست که داستان دوم که روایت کتاب ایزی است شروع میشود ،این داستان درباره ی قوم مایاها ( حدودا 500 سال پیش ) و مربوط به رانده شدن اسپانیا از امریکای شمالی به قسمت های امریکای مرکزی و جنوبی است که توسط یک داروغه رقم میخورد که عضو فرقه ی اپوس دئی که از فرقه های متعدد مسیحیت میباشد ، در این داستان هم آرنوفسکی سعی کرده تا با قراردادن بازیگران اصلی به عنوان شخصیت های داستان کتاب ” چشمه ” ارتباط بیش تری با بیننده برقرار کند چرا که داستان فیلم انقدر سردرگم است که به نظرم اگر قرار بود از بازیگران متعدد برای نقش های هر داستان استفاده شود واقعا بیننده گیج میشد . داستان این کتاب هم درباره ی ” درخت زندگی ” است ، درختی که بعضی از فرقه ها معتقد اند به جاودانگی آن ، توماس فرمانده سپاه اسپانیا ( با بازی هیو جکمن ) به دستور ملکه ایزابل ( ریچل ویز)باید این درخت را پیدا کند ( میگویند هر کس از شیره این درخت بنوشد ، جاودانه میشود ) . اما داستان سوم که متاسفانه در خیلی از سایت هایی که نقدی از این فیلم منتشر کرده اند آن را در زمان آینده تعریف کرده اند و حتی جایی خواندم که این داستان روایت مردی است در کره ی ماه و …. که کاملا غلط است .

 

داستان سوم همان ذهن درگیر تامی است که در حبابی گیرافتاده ، درختی که فقط با آن سر میکند همان ایزی همسرش است و تنها چیزی که در ذهن دارد همسرش ایزی است و به فکر راه درمان اوست . چراکه اگر دقت کرده باشید وقتی تامی با آن حالت عجیب ( چهره رنگ پریده ، موهای تراشیده ) ایزی را در آن حباب میبیند سریع به خودش می آید و خودش را در همین دنیا میبیند . یا مثلا زمانیکه ایزی میمیرد ، درختی که در حباب با اوست هم از بین میرود و تامی فریاد میزند ” نمیر ، نمیر ، خواهش میکنم نمیر و …. ” که نشان از تقلای تامی برای نجات همسرش ایزی را دارد . این از روایت عاشقانه فیلم که بسیار ظریف کار شده است .


اما بحث عرفانی یا به اعتقاد خیلی ها بحث ماسونی فیلم ( که البته خود من زیاد به ماسونی بودنش اعتقاد ندارم هرچند نشانه هایی از این مسئله در فیلم به چشم میخورد ) . آیا مرگ راه درمان دارد ؟ آیا میتوان از مرگ جلوگیری کرد ؟در ابتدای فیلم با این نوشته روبرو میشویم که در ابتدای کتاب ایزی ” چشمه ” است :

 


” بدین ترتیب او آدم و حوا را بیرون کرد و در سمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف میچرخید راه درخت زندگی را محافظت کنند” سقوط انسان آیه ی 24

منظور همان ” درخت زندگی ” است که در هر سه داستان به چشم میخورد ، در داستان قدیمی تلاش برای رسیدن به درخت و جاودانگی ، در داستان دوم استفاده از این درخت برای تولید دارویی شفابخش و در داستان سوم ( ذهن تامی ) این درخت نمادی است از ایزی و تلاشی است برای بقای آن و جاودانه کردنش .


در کل حرف اصلی داستان همین ” درخت زندگی ” است که در پایان فیلم میبینیم که توماس فرمانده سپاه اسپانیا به دستور ملکه خود را به این درخت میرساند و از شیره آن میخورد . توماس وقتی به شکوه و عظمت این درخت میرسد طمع میکند و از شیره آن با حرص میخورد و شاید همین مسئله باعث میشود تا او به درخت زندگی دیگری تبدیل شود و به این ترتیب جاودانه شود . تامی دکتری که در تلاش برای کشف دارویی است برای تومور همسرش از همین درخت استفاده میکند و اتفاقا به دارو هم دست می یابد اما وقتی این اتفاق می افتد که دیگه دیر شده و بنابراین او هم نمیتواند همسرش را درمان بکند و ایزی می میرد . اینجاست که تامی در مراسم تدفین همسرش میگوید ” مرگ هم یک بیماری است ، مرگ هم درمانی دارد ” و او هم به فکر جاودانگی می افتد مسئله ای که باعث درگیری در ذهن بیننده میشود که در داستان سوم ، تامی داروی جاودانگی را کشف کرده و حالا در حبابی در آینده گیر افتاده است و …. که این ایده اشتباه است . تامی متوجه میشود که مرگ حق است و راه درمانی ندارد و اینجاست که از حباب ذهنش بیرون می آید ، حبابی که همسرش ایزی را در نماد ” درختی ” به ستاره شیبالبا میبرد جایی که میگویند دنیای مردگان است و مرده ها در آن دوباره زنده میشوند و تامی قصد دارد ایزی را به آنجا ببرد تا دوباره زنده شود ( البته در ذهنش ) و در نهایت بعد از قبول مرگ ایزی کنار قبرش دانه ای میکارد تا درخت زندگی بروید

در ابتدای فیلم و در وان حمام ایزی از مرگش میترسد اما در آخرین لحظات عمرش در بیمارستان به تامی میگوید که دیگر نمیترسد که میتواند دلیلش قبول مرگ باشد .آرنوفسکی 6 سال تمام رو این پروژا کار کرده است و بعد از ” مرثیه ای برای یک رویا ” در سال 2000 ، این فیلم را در سال 2006 به اکران درآورد . فیلمی با جلوه های ویژه بالا و عالی ، فیلمی که در آن دیالوگ ها کار خود را دارند و نمادها و تصاویر هم کار خود را یعنی بیننده صرفا نباید به دیالوگ ها اتکا کند بلکه باید با حالات چهره ها و تصاویر ، مضمون اصلی داستان را درک کند .بدون شک متفاوت ترین فیلم آرنوفسکی ” چشمه ” به حساب می آید هرچند مثل فیلم هایی همچون pi . کشتی گیر و قوی سیاه و البته ” مرثیه ای برای یک رویا ” دست از ذهن مغشوش بر نمیدارد ، اما به تا حدود زیادی با 4 کار بلند دیگرش تفاوت دارد . نورپردازی فیلم خیلی خوبه به خصوص نورپردازی در ذهن تامی و در کنار درختی که تنها امید زندگیش به همان درخت است و درواقع نورپردازی فیلم از نکات قوی و مثبت فیلم به حساب میاد .

در پایان باید بگم دیدن فیلمی مثل ” چشمه ” درست مثل دیدن ” بلوار مولهلند ” میمونه و بعد از یکبار دیدن تقریبا چیزی ازش نمیفهمیم و اگر خیلی ذهن کنجکاوی داشته باشید ، چندین بار فیلم را میبینید تا به مضمون اصلی آن برسید .